دل نوشته های یک عدد خیار

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

جمعه 21 مهر 1396

همون طور که مستحضرید شعر عنوان که همین الان یهوویی سرودم   میگه که ای عزیزی که میای سرمیزنی بالا غیرتا بگو که میخونی اینجارو  بدونم. تکلیفمو با خودم مشخص کنم والااا
 الان امار وبم یه چیز میگه نظرات یه چیز دیگه  . 

  • نظرات() 
  • دوشنبه 31 اردیبهشت 1397

    وبلاگ آدم مثل خونه ی آدم میمونه 
    منتها برا من اینجا مثل یه کلبه ی چوبی دنج وسط جنگل که هر وقت دلم از دنیا و آدماش میگیره میام اینجا و شروع میکنم به غر زدن و گریه کردن و دردو دل کردن با خودم حتی نمیدونم کیا میبینن و کیا نمیبینن 
    میدونی برا ادامه ی زندگی باید بجنگی 
    هیچ وقت مثل الان به این جمله نرسیده بودم تو زندگیم  
    شعار نمیدم اینو با تموم گوشت و پوست و استخونم درکش کردم و بهش رسیدم که میگم 
    اگه میخوای فردای بهتر و رویایی داشته باشی الان باید برا رسیدن بهش دست به کار شی 
    الان باید سختی و زحمت بکشی تا فردا به چیزی که میخوای یا بهتره برسی حتی اگه فردا ام رسیدی اون موقع ام نباید بیکار بشینی و باید آستیناتو بالابزنی و روز از نو روزی از نو 
    برای داشتن فردای بهتر باید امروز  به فکرش باشی و دست به کار شی باور کن با تمام اعتقادم میگم 
     وقتی ام که میخوای از خواسته هات بگذری تا به چیزی برسی حتما باید نگاه کنی ببینی برای به دست آوردن چیزی که میخوای چه چیزی رو داری فدا میکنی اصلا ارزشش رو داره یا نه .

  • نظرات() 
  • بی تفاوت

    یکشنبه 30 اردیبهشت 1397

    همه چی خوب پیش میره تا جایی که بی تفاوتی نبینم چه میخواد طرف مقابل شخص و آدم باشه چه ارگان دولتی باشه وچه غیر دولتی یا حتی اگه عکس باشه  یا عروسک برام فرقی نداره فقط این مهمه که بی تفاوت نباشه 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397

    همیشه وقتی یه کاری و جدی گرفتم و براش واقعا تلاش کردم و زور بازومو گذاشتم بهترین و عالی ترین نتیجه رو گرفتم و در بیشتر مواقع این اتفاق وقتی افتاده که من همه ی افکارم همسو و در جهت انجام دادن اون کار مثبت بوده و هیچ مانع اساسی و مخالفت و نگرانی جدی ذهنی وجود نداشته 
    آخرین اتفاق خیلی خوب برنده شدن تو مسابقه ی آشپزی بود .
    میخوام از این اتفاق و از این  برآورد ذهنیم به این نتیجه برسم و خودمو قانع کنم و گوشزد کنم که امتحانات این ترم از همیشه جدی تره و یه جورایی سرنوشت سازه .
    از فردا شروع میکنم و قوی میشینم پای درس و مشقم انشاءالله .

  • نظرات() 
  • جمعه 14 اردیبهشت 1397

    بهمن یکی از استادای دوست داشتنی ماست که شیمی تجزیه درس میده و تو شیمی تجزیه حرفی برا گفتن داره .و مرتبط با رشتمون همیشه نکاتی رو گوش زد میکنه که خیلی کاربردی و مفیدند منم تصمیم دارم از این به بعد نکات کاربردی و مفید رشتمونو بیام بنویسم البته که خیلی زیادن ولی تا جایی که حوصله و وقتشو داشته باشم میام میگم.
    برخلاف خیلیا رشته ی ما یه رشته ی شیک و گوکولی ولی اونجور نیست بخشی از کار ما مربوط به باکتریاست و مثلا من فردا صبح درمورد باکتری باسیلوس اورئوس و عوارض جانبی و ‌...باید کنفرانس بدم .
    خب داشتم از بهمن و نیترو اسید می گفتم 
    چند وقت پیش وقتی  در مورد نیترو اسید مسئله حل میکرد گفت که یه ماده ی فوق العاده جهش زا و سرطان زایی تو گوشت های فریز شده و آماده ای که وز بیرون میگیریم خیلی قرمز و تر و تازه به نظر میان میزنن ولی دلیل اصلی قرمزی و ترو تازه به نظر رسیدنش همین نیترو اسیدی که داره و هنوز تو ایران جلوشونو نمی گیرن. خلاصه اینکه اگه خواستین گوشت موشت بگیرین برین ترو تازه از قصابی بگیرین 
    چیزای دیگه ای هم گفت ولی چون ۲ماه پیش گفته بود دقیقا یادم نمیاد  چیا بودن
    بله اینم از نکات علمی من که خیلی پربار بودن خیلییییییی
    خب تا نکات علمی بعدی خدانگهدار 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397

    دیروز جشنواره غدای دانشگاه شرکت کردم از صب ساعت ۸ شروع کردم پیاز خورد کردم و با روغن سرخ کردنی و آخرشم کره و روغن کنجد زدم و تو قابلمه لپه های خیس شده از شب قبل و گذاشتم جوش بخوره  حدود ۹ صب رفتم تو صف نونوایی برا ۶ تا نون که یه خانمه ام اومد و بدون نوبت ۳ تا نون گرفت   رفت و البته بهش گفتم که خیلی بی فرهنگه ولی به رو خودش نیاورد خلاصه اومدوم و سیب زمینیارو رنده کردم و نصفشونم حبه ای کردم و ریختم و لپه ام اضافه کردم اول قرار بود همون کله جوش باشه فقط ولی مامانم گفت گووتم درست کنم من اصلا راضی نبودم ولی مامانم اصرار کرد و دست به کار شدم کله جوشم ۱۱ اماده شد کلی چیز خوش مزه ریختم تو کله جوش و نکته ی مهمشم اینکه سیرو ماست و کشک و گردو آسیاب شده رو آخر سر اضافه کنی ساعت ۱ تموم شد کله جوش و قووت که از نظر من گووت درسته درست کردم 
    داشتم از پله ها تند تند با کلی وسایل بالا میرفتم که یهو یه پسره که رو آخرین پله وایستاده بود گفت خانم کجا؟؟ گفتم چه طور !! گفت تموم شد اختتامیه است 
    پوکر فیس گفتم واقعا؟!!!!
    قش قش خندید گفت شوخی کردم 
    منم گفتم خدا شفات بدهه
    پسره بیشعووور میبینه استرس دارما 
    رفتم و دقیقه ۹۰ رسیدم داور از اینکه ظرف سنگی برده بودم خوشش اومد و گفت انتخاب ظرفت درست بوده و باعث شده غذات داغ بمونه  و کلی خوشش اومد و اون یکی ام پرسید روغن حیوانی اضافه کردی گفتم نه کره و کنجد و یرخ کردنی (از قببل میدونستم داورا از کره خوششون میاد به خاطر اون مخصوص زده بودم ) خلاصه کلی خوششون اومد  و امتیاز دددن و رفتن میز بقلی میز بقلیم یه دختر خیلی خوب بود که با دوستاش و خانواده بودن که اون و دوستاش از دوستای خودم خیلی بیشتر کمکم کردن واقعا هوامو داشتن و حتی آب و دستمالم بهم دادن یه پسره ام بود عکاس مراسم بود از لحظه اول که دید کله جوش آوردم گفت من عاشق کله جوشم من حتما باید از کله جوشت بخورم  و کلی از میزم عکس میگرفت آخر سرم یه پیاله پر برداشت خورد خیلی بچه با نمکی بود  
    آقا خلاصه همین که داور رفت خواهرم رسید و میز و وسایل و سپردم دستش  من رفتم سر امتحان عملی آز شیمی آلی که خب اسم گروه و  درست نوشتم ولی مسئول آزمایشگاه قبول نکرد که خب به درررک و جهنم اصلا مهم نیست برام من میگم کاغذ لیتموسم بی رنگ شد میگه نه تو اشتباه میکنی باید گروه فلان میشد و قرمز منم دیگه باهاش بحث نکردم یکی دیگه از پسرای کلاسمونم همین مشکل براش پیش اومده بود و واسه اونم قبول نمیکرد و گفت نگران نباش واسه منم قبول نمیکنه که اینجوریه فک کنم ماده هاشون و جابهجا شماره زدن اینم از شانس ماهاست دیگه  منم که حسابی کلافه شده بودم از زنیکه فاطمه هی دلداریم میداد بهش گفتم بزار یکم ناراحتی کنم بعد بیخیال شم انقدر خندید که خودمم خندم گرفته بود و کلا بیخیال شدم 
    از اونجا رفتیم اختتامیه یه ساعت  نشستیم که چون هیچ امیدی به برنده شدن نداشتیم به بچه ها اس داد فاطمه که وایستن براشون آش ببریم اومدیم بریم چادر فاطی گیر کرد به چرخ ماشین و  پاره شد داشتیم تو راه برمیگشتیم که دیدم دست دختره جایزه ۵۰ تومنی که شامل یک دست کارد و چنگال می شد هست گفتم کسی از برنده ها بود که بخونن اسمشو و نباشه گفت اره یه رها نامی بود که سوم شد ولی نبود گفتم رها که منم  و دوان دوان و موی پریشان و لجه کنان دویدم سمت اختتامیه با کله 
    گفتم آقا من سومممم 
    و خلاصه بی هیچ کف و سوتی و در کمال سکوت و  غربت جایزه رو گرفتم چون دیگه تقریبا همه متواری شده بودن 
    اومدم پایین بیچاره فاطی قیافه اش پنچر پنچر بود  بیچاره اون خیلی از من بیشتر زحمت کشیده بود و حتی من تا دیروز مسابقه پشیمون شده بودم از شرکت کردن و اون کلی تشویقم کرد که نباید کم بیارم و باید مسابقه رو بیام 
    خلاصه با اینکه پدرم درومد ولی ۳۰۰ هزار تومن برنده شدم در کمال ناباوری  و شگفتی 
    همیشه روزای خوبی ام هستن که آدم با بودنشو ن به زندگی امیدوار میشه و باعث میشه با انتظار کشیدن این روزا تو روزای سخت دووم بیاره 
    من دوسال سخت و طاقت فرسایی رو گذروندم که خیلی وقتا واقعا کم میاوردم و به خیلی چیزا حتی خودکشی ام فکر کرده بودم ولی الان که میبینم روزای خوش زندگی بهم رو کردن و دارم خوش شانسی میارم پشت هم که همه ی اینا رو از لطف بزرگ خدا و شایدم امتحان الهی باشه میدونم امیدم به زندگی بیشتر میشه 
     خدا شکرت مثل همون موقع ها که تو سختی باهات حرف میزدم و شکرت میکردم الانم شکرت  
    خدا شکرت که تو لحظات شادم بیشتر از روزای غم و سختی یادت می افتم .

  • نظرات() 
  • تل

    یکشنبه 9 اردیبهشت 1397

    تلگرام فیلتر شد؟؟؟

  • نظرات() 
  • جمعه 7 اردیبهشت 1397

    دست دست هو هو اوه اوه 
    حالا حالا 
    خواننده های جوان و عزیز نداشته ی خودم روزمون مبارک باد باشه 
    الهیی دلامون شاااااد
               لبامون خندووووون 
                   و دماغامون چاااااق باشه به حق همین لحظات  گوگولی 

  • نظرات() 
  • جمعه 7 اردیبهشت 1397

    نمیدونم مردا تا چه حد میتونن نقره داغ یه عشق بشن 
    عشق 
    عشق
    عشق 
    عوضش دخترای زیادی رو دیدم که نقره داغ شدن قلبشون تیکه تیکه شده و بازیچه ی دست پسرایی شدن که از صد تا ... بدترن .
    به نظرم آدما تو کل زندگیشون فقط یه بار وااقعا عاشق میشن .
    یه بار قلبشون از دوری عشقشون شعله میکشه و میسوزه و مابقی زنرگیشونو با خاکستر همون عشق ناب سر میکنن .
    بقیه عاشقیاشون یا سیا کاری یا ، یا نمیدونم چی ..هر چی هست دیگه عشق اول نیست و نمیشه .

  • نظرات() 
  • آغوش گرم

    پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397

    هممون برامون پیش اومده که حالمون گرفته باشه و دلمون یه آغوش گرم و یه شونه برای سر گذاشتن روش بخواد .
    هممون برامون پیش اومده از تنهایی آرزو ی داشتن کسی مثل خودمون و داشته باشیم که بتونیم همون حرفایی که با خودمون میزنیمو باهاش بزنیم بی پرده و راحت .
    شده بغض تو گلومون گیر کنه و جلو اشکامون و بگیریم .
    هعیی 
    گاهی زندگی در عین خوشی و زیباییش بد جور تنگ و تاریک میشه برات.
    کاش میشد سنگ صبور هم  باشیم .


  • نظرات() 
  • چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397

    یه کلاس تو دانشگاه شرکت کردم که اساسی بحث میشه رو حق و حقوق زن ها 
    خیلی جنبه های مختلف داره و خیلی دیدگاه های متفاوتی وجود داره .
    ادم تازه میفهمه چقدر پوچه چقدر باید مطالعاتش رو زیاد کنه 
    امروز من و ۲ تا پسر دیگه بودیم که حرف میزدیم و بقیه ساکت ساکت بودن 
    اسم اونی که زیاد حرف میزد و گذاشتیم نارنجی 
    تازه بعد کلاس دوبار دیگه ام اکیپشونو دیدیم یه بار وقتی داشتیم میرفتیم کلاس بعد  جالبه داشتیم درمورد بحث صورت گرفته با دوستام حرف میزدیم که یهو سه تایی جلومون سبز شدن ما ام خندمون گرفته بود وایی مگه میشد جلو خودمونو بگیریم موردیم تا رد شدیما 
    بار دومم وقتی تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم و من پاهامو یه متر دراز کرده بودم و لم داده بودم یهو با پراید سفیدشون از جلومون رد شدن و به قول فاطی نارنجیه یه متر از پنجره به بیرون آویزون بوده
    و ما رو دیدن ولی من که سرم تو گوشی بودو کلا ندیدمشون .
     جدیدا به این نتیجه رسیدم اگه بکشنم هم ازدواج نمیکنم  
    واقعا ازدواج کردن تو این دوره زمونه که یه مرد درست  و آدم حسابی نیست، بزرگ ترین اشتباه و غلطی که هر دختری ممکن بکنه .
    نوشتم که یه وقت یادم نره و غلط اضافی نکنم بعدا.
    فعلا


  • نظرات() 
  • یکشنبه 26 فروردین 1397

    دغدغه هام بزرگ شدن 
    از اینکه به خودم فقط فکر کنم ،از محیط اطرافم فراتر  رفتن  و از مرز های قبلیم عبور کردن 
    دارم به کودکی فکر میکنم که میتونست مثل همه ی بچه ها دست در دست پدر و مادرش بره تفریح ، بره پارک بره خوش بگذرونه کودکی کنه و از دنیای کودکیش لذت ببره ولی عوضش سرم به دست گوشه ی بیمارستان با همراهش که از اقوام درجه دو یا سه چون بدون هیچ گناهی پدر و مادرش و از دست داده داره با مرگ دست و پنچه نرم میکنه ....
    در یمن از هر ۱۰ دقیقه یه کودک به دلایل قابل پیشگیرانه ای جان خودش رو از دست میده ، این خبر رو سازمان ملل منتشر کرده 
    درکش شاید برا من نوعی که  لم دادم رو کاناپه و گوشی دستم گرفتم و نوشیدنی خنک مینوشم سخت باشه ولی واقعیت داره هست وتا وقتی درکش نکردی و از درد قلبت تیر نکشیده نمیتونی  در جهت بهبود اوضاع  قدمی برداری .
    کاش می شد هر کدوممون قد خودمون یه قدم برا بهتر شدن زندگی جامعه ی بشری برداریم و فقط به فکر خودمون نباشیم  اینطور تو شادیای بقیه ام سهیم میشیم.
    کاش میشد کاری کرد تا یه لبخند گنده رو لب همه ی آدما فارق از ملیت و رنگ پوست و زبان رو چهره ها بشینه کاش میشد دل همه ی آدمای دنیا رو شاد کرد .
    خودَم نییَم که خودم در خرابات عوالم خیال جامانده است 
     

  • نظرات() 
  • ۱۳ بدر

    دوشنبه 13 فروردین 1397

    ما امروز ۱۳ بدرو جایی نرفتیم البته بگما من خودم به شخصه چند جا رفتم مثلا حموم رفتم ، ۳ بار دستشویی  رفتم تازه خوبیش این بود مجبور نبودم یه ساعت وایستم تو صف ، یه ۳۰ ۴۰ دفعه ای هم آشپزخونه رفتم و از سر بیکاری ۲۰۰ ۳۰۰ بار در یخچال و باز کردم  ۸، ۷ ۱۰ بارم به این وبلاگم سر زدم و از صب تا ظهرم که زیر پتو بودم به قول شاعر زیرتو چه کم از دامان طبیعت دارد؟!! والا یه کش و قوس میای ده سال به عمرت اضافه میشه 
     بعدم خانواده رو صدا زدم اومدن همه (سه تایی) رو قالی نشستیم و گل های قالی رو به تماشا نگریستیم  کنترل تلوزیونم که بنده خدا از دست من فرار کرده بود معلوم نبود کجاست . 
    شانسی تلمم انقدر لوگ اوت و زده بودم هنگید دیگه نمیره الان فقط با موبوگرام میتونم برم .
    یه همچین خانواده ی خوش ذوقی هستیم ما 
    خوشم میاد فردا که درس و مشق و دانشگام شروع شد یکی بگه بیاید بریم فلان جا من میدونم و اون یه نفر
    شاید درست نباشه بگما ولی خب ادم انقدرم تنها خوب نیست باشه منم جوونم دیگه افتادم بین دو پیر دل نه شوهرم میدن نه خودم دلم میخواد شوهر کنم والا عجب گیری افتادیما .
    البته یه چندباری اشاره کردم بریم طبیعت ولی خب دیگه  هعیییی مثل اینکه حالا حالا ها....
    یکی بیاد به این دو عزیز بگه من که برا خودم نگفتم بریم بیرون اونم  یه جای سرسبز که حتما هم سبزه داشته باشه من برا خودشون گفتم که برم سبزه گره بزنم خدا یه داماد خوب بهشون بده والا 
    همین سهل انگاریا رو می کنن ما میترشیم دیگه والا 
    سیزده بدر تموم شد سبزمم گره نزدم بیا حالا هعی میگن چرا جوونا ازدواج نمی کنن 
    حالا ببینین کی گفتم من یه سال دیگه ام باید تو تنهایی با خودم بسوزم و بسازم درحال حاضر من تنها چیزی که از آینده مطمئنم اینکه تا یک سال خبری از لی لی لی لی نخواهد بود . 
    آی خدااا یعنی میشه یه بارم مامانم بیاد بگه اخه تو چرا به یکی از خواستگارات جواب بله رو نمیدی ؟؟؟!
    من نمی فهمم این حجم از مقاومت مادر بنده برا شوهر دادنم از کجا نشعت میگیره !!!!

  • نظرات() 
  • شنبه 11 فروردین 1397

    میم تا اطلاع ثانوی دست به سر شد .

    دلم بهش سوخت ولی خب لازم بود .
    ادم خوبی بود.
    خیلی دلم میخواست کمکش کنم اما خب خربزه ای بود که اگه میخوردم باید پای لرزشم می شستم 
    غذاب وجدانش داشت از زندگی ساقطم می کرد

  • نظرات() 
  • جمعه 10 فروردین 1397

    پیشاپیش به این پسرایی که زیر ابرو بر نداشتن!
    Smile
    clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
    Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
    Text Color
    Background Color
    Add Image
    Insert Table
    Insert Aparat

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :23
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :