دل نوشته های یک عدد خیار

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

جمعه 21 مهر 1396

همون طور که مستحضرید شعر عنوان که همین الان یهوویی سرودم   میگه که ای عزیزی که میای سرمیزنی بالا غیرتا بگو که میخونی اینجارو  بدونم. تکلیفمو با خودم مشخص کنم والااا
 الان امار وبم یه چیز میگه نظرات یه چیز دیگه  . 

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 3 اسفند 1396

    امروز ۳ اسفند سالروز تولد دکتر حسابی خیلی اتفاقی فهمیدم و به وجود همچین انسانی تو تاریخ مملکتم افتخار می کنم و همیشه ایشون  و الگوی زندگیم قرار خواهم داد (نقطه سر خط )
    درست ایشون بین ما نیستن اما یاد کردنشون ازنظر من خیلی تاثیر ها میتونه داشته باشه 
    کاش واقعا انگیزه و اراده ایشون و داشتم کاش بشه یه روزی قبل اینکه دیر شه و دیگه قدرت کافی برای به عمل رسوندن خواسته هامو نداشته باشم ،اراده و انگیزه و قدرت انجام همون چیزایی که خیلی وقته تو مغزم رژه میره رو داشته باشم و پیدا کنم.



  • نظرات() 
  • پنجشنبه 3 اسفند 1396

    یه زمانی  از چیزی که بیزار و فراری بودم تنهایی بود
     اما الان دارم با تنهاییم زندگی می کنم 
    دیگه تنها نیستم چون تنهایی رو دارم من با تنهایی دوتایی داریم عشق میکنیم 
    خوشم ،میگم ،میخندم 
    یاد گرفتم تنهایی خندیدن و تنهایی با خودم گشتن و بیرون رفتنو 
    تنهایی گریه کردن و سررو زانو گذاشتنو وتنهایی  دردودل کردنو 
    تنهایی غیبت کردن و خندیدن و قهقه زدن و جنگولک بازی و شیطنت بازی های  دخترانمو 
    دیگه برام مهم نیست کی با کی تعطیلات و سر می کنه و کجا میره 
    دیگه نمیگم بهم نگین فلان جا رفتیم ، چون دق می کنم 
    دیگه تنهایی شب و سر کردن برام خسته کننده نیست 
    وقتی بارون میاد دیگه بغض نمی کنم  پنجره رو باز می کنم و بوی باروون و نفس می کشم  دلم میخواد برم زیر بارون و موهامو افشون کنم بلند بلند بخندمو چرخ بزنم ، زیر بارون خیس شم ، و ....
    .
    .
    .
    .
    .
    من با تنهاییم حال می کنم تنهایمو بهم نریز 
    راستی پیشاپیش مبارک (خودت خوب میدونی )

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 3 اسفند 1396

    بد جوری بیخوابی زده به سرم 
    این هفته هفته خوبی به نظر میرسه اولش که با کتاب استاد عشق شروع شد و تمومش کردم تو ۴ یا ۵ ساعت بعدشم که در طول هفته کتاب نیچه رو ادامه دادم  آخرشم که الان باشه کتاب ملت عشق مجذوب خودش کرده منو 
    نمی دونم یه حسی مثل جنون دلم میخواست همه رو باهم میخوندم از طرفی نیچا و از طرفی ام ملت عشق  
    پتانسیل اینو در خودم میبینم که بشینم ملت عشق و از الان تا صب یه ریز بخونم تمومش کنم 
    امااااا
    دوست ندارم دو تا کتاب خوشمزه رو همزمان بخونم از طرفی  دلم میخواد هرچه سریع تر بخونم تا سیر شم از حسرت خوندن کتابای دوست داستنی از طرفی ام دویت ندارم کتابم تموم شا 
    کتاب نیچه گریست و مدتیه از سر گرفتم دارم مزه مزه اش می کنم دوست ندارم یهو تموم شه هر شب یه ذره اشو میخونم 
    متاسفانه یکم تو انتخاب  کتاب سخت پسندم و نمی تونم هر کتابیو بخونم یعنی اگه با یه کتابی حال نکنم یا با وضعیت روحیم سازگار نباشه  میزارمش  کنار تا وقتی حال و حوصلا اشو داشته باشم  و بتونم خ ب بفهممش .

  • نظرات() 
  • درک

    پنجشنبه 3 اسفند 1396

    چیجور میشه یکی انقدر خوب بشناستت حتی از مادر و پدرتم بهتر ،انقدر خوب درکت کنه و بفهمه حتی بعضی جاها تو صحبت هاش احتیاط کنه که نکنه وارد حریم شخصیت بشه وعصبانی بشی 
    بعد یع صحبت یک ساعته با احتیاط و صدای آرومی که بقیه نشنون آروم گفت : احساس می کنم خیلی کم حوصله شدی 
    قبلا این جور نبودی، نه ؟ !!!


  • نظرات() 
  • تلگرام

    پنجشنبه 3 اسفند 1396

    تلگرام یه جوری از ۱ به اون ور خلوت میشه انگار خاموشی زدن 
    والا چه خبره همچین دل آدم میگیره انگار حس اون سرباز به آدم دست میده که داره تو هنگ مرزی دیده بانی میده 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 2 اسفند 1396

    ۱- هر وقت  دچار تنبلی شدم و انگیزه ی تلاش کردن و سختی کشیدن و از دست دادم یک بار دیگه کتاب استاد عشق بخونم 
    ۲- هر وقت دلم از زمین و آسمون گرفت قرآن بخونم ( من آدم آنچنان مذهبی نیستم ولی تجربه بهم ثابت کرده حالمو خوب می کنه ) 
    ۳- هیچ وقت از اطرافیان فعلیم برای شروع یه کار جدید کمک نگیرم و ایده امو بیان نکنم چون بیشترشون کلشون بوی پنیر گندیده میده 
    ۴- هیچ وقت هیچ وقت کوچیکتر از خودمو دست کم نگیرم و همیشه بهشون احترام بزارم حتی به صحبت های مزرخرفشون 
    ۵- حتما برا یه مدت کوتاه یه سفر تکی برم 
    ۶- تمام تلاشتو بکن که خودتو پیدا کنی
    ۷-هر وقت سرت درد کرد یا یه مشکلی پیش اومد قبل اینکه گره تبدیل به گره ی کور بشه برو پیش و ببین چی جور میشه حل شه و اطمینان بده به خودت که گره ی ساده ای و تو میتونی بازش کنی
    ۸- به خودت اطمینان داشته باش
    ۹- اگه یه روز خدا خواست و مادر شدی  یکی از الگو های زندگیت مادر دکتر حسابی باشه 
    ۱۰- تا خودتو پیدا نکردی و به سطح کافی از شعور و درک نرسیدی مادر نشو چون مادر میتونه چند نسل و خوشبخت یا بدبخت کنه 
    ۱۱-تا میتونی مهارت هاتو افزایش بده مثلا برو حلال اهمر یا مهارت های کار عملی با کامپیوتر و...
    ۱۲- کتاب بخون کتاب بخون کتاب بخون   ......چون کسی که کتاب میخونه هزارن زندگی رو قبل مرگش تجربه می کنه 
    ۱۴ آینده بخشی از درآمدت رو برای کمک به نیازمندا بزار لازمم نییت حتما بهشون پول بدی همین که  وقتی کارت توسعه پیدا کرد به افراد نیاز مندم کار بدی و.... یا دستی و بگیری حسابه برای شروع ام از همین حالا باید دست به کار شی
    ۱۴ - سعی کن خواب خوبی داشته باشی یعنی خوب بخوابی  و صبح ها بعد اینکه از خواب بیدار شدی حتما از خودت بپرس: خوب خوابیدی؟ 
    انرژی بهت میده که روزتو میسازه 
    ۱۵یه بازی و سرگرمی برا خودت قرار بده یا چیزی که آدرنالین و سروتونین بدنتو ببره بالا   مثلا ورزش  و بپر بپر و صحبت با دوست یا بازی گوشی البته احتیاط کن معتادش نشی 
    ۱۶ فعلا همینا تا بعد ....


  • نظرات() 
  • متخصص

    دوشنبه 30 بهمن 1396

    کلا متخصص گند زدن به همه ی امور روزم 
    اما اگه حق باهام باشه به گندی که زدم افتخار می کنم 
    کلا بیایم با خودمون دوست باشیم و یه سری اخلاقامونو  که بد نیستن و بدوستیم  حتی اگه عذاب وجدان بگیریم اصلا ادم باید عذاب وجدان بگیره  خب من چیکار کنم اصلا به من چه ولش کن بابا مهم نیست 
    اَه رو مخ 
    موجود ....
    فوزول 
    خب هرکسی یه چیزی برا خودش داره که دوست نداره بگه 
    گشنمه 
    خوابمم که هیچی کتاب خوندنمم که الان میشینم میخونم 
    یه کلمه از دهنم پرید گفتم من فلان کتابو خوندم استادم از فرصت استفاده کرد و گفت بیا کنفرانس بده اصلا من دیگه  حرف نمیزنم 
    اصلا چرا باید انقدر استاد روم زوم کنه 
    اصلا استادم استادای قدیم 
    وای من نخوام فردا برم باید کیو ببینم اونم فقط برا یه درس باید بکوبم برم 
    یه ماشینه خراب شده همش داره نصف شبی بوق میزنه وای دیشب ساعت ۲ داشتم خواهرمو می گرفتم یهو یه مرده برداشت کوپ کرده بودماااا 
    بعد هعی با صدای  خش دار می گفت کیه منم گفتم ببخشید فک کنم اشتباه گرفتم اونم گف اخه این وقت شب اشتباه میگیرن منم بعد کلی عذر خواهی گفتم بابا خب اشتباه شده دیگه شب و روز نداره که 
    وای خیلی بد بود از ترس دستم میلرزید همش تقصیر خواهرمه دیگههه 
    به خدا میخواستم گریه کنم صبحم تو راه دانشگاه همش یادم میافتاد استغفرالله می گفتم 
    اخه مگه مرض دارم با خط ثابت نصف شبی مزاحم شم اشتباه شد دیگه برادر من قبول کن 
    دیگه بعدش کلا پشیمون شدم به خواهرم بزنگم همش میترسیدم باز اشتباه شه یه بد بخت دیگه رو از خواب بیدار کنم 
    حالا اولش من فک کردم خواهرم سر کارم گذاشته خندم گرفته بود فک کنم اون بود مرده باور نمی کرد اشتباه شده فقط یه حرف ۳ رو د۲ گرفته بودماا عذاب وجدانش هنوزم ولم نمی کنه 




  • نظرات() 
  • دوشنبه 30 بهمن 1396

    فردا کنفرانس دارم کم خوندم 
    اصلا یه ژن مقاومت در من نهفته وقتی میخوام یه کاری رو مجبوری انجام بدم فعال میشه تا آخرین لحظاتی که بتونه  منو از انجام اون کار زوری باز میداره 
    خب لامصب این یه بارو کوتا بیا جان من استاد و قراره حالا حالا ها  ببینی 
    کنفرانسی که قراره ارائه بدم  از یه کتاب ۱۹۶ صفحه ای که من ۳۵ صفحه رو خوندم 
    میرسونم ایشالا 
    کلا همیشه انقدر ریلکس تشریف دارم و اخرین لحظات به غلط کردم می افتم همشم تقصیر اون ژن معیوبه 
    خدا این یه بارو با یه بار های دفعات بعدی خودت به خیر بگذرون
    بعضیا ام هستن که با رباتشون هم خودشونو هم مارو   دق میدن خب عوضش کن دیگه   

  • نظرات() 
  • جنتلمن

    یکشنبه 29 بهمن 1396

    وااای استاد ... داریم چه استادی 
    ماه 
    قند 
    عسل 
    خوردنی
    شیطون 
    پایه 
    پیر 
    با لهجه ترکی غلیظ تبریزی
    امروز جعفرو یه جور تلفظ کرد ترکیدیم از خنده
    پسره دم در کلاسمون وایستاده بود ما ام که همکلاسیای پسرمون یکی از یکی بدتر اصلا تعارفم بلد نیستن چه برسه به چیزای دیگه  کلا هنوز خیلی بچه تر از اونی اند که بدونن وقتی یه جایی اند که صندلی کمه باید به خانما تعارف بزنن و بگن شما بفرمایید از حق نگذریم یکی دو نفرشون این جورین ولی من حرفم با اکثریته 
    یا وقتی میخواستیم وارد کلاس شیم تا ما تعارف نمیزدیم یادشون نمی افتاد که وایستن بگن شما بفرمائید و..
    اقا داشتم می گفتم این کلاسمون همه جور آدمی داره  از ترم صفری تا ترم بالایی 
    منو دوستم رفتیم آب بخوریم تا بیایم اومدیم در کلاس بسته بود یه پسره ام دم در وایستاده بود و تو کلاسو نگاه میکرد از پنجرش ما ام رسیدیم پرسیدیم استاد رفتن یهووو در کلاسو باز کرد همون جور که یه متر کج شده بود و به دسته در آویزون بود گفت بفرمایید ما ام که هم قافلگیر شده بودیم هم تاحالا یه همچین چیزی ندیده بودیم هنگ کردیم و یه ساعت وایستاده بودیم نگاش میکردیم  دریغ از هیچ حرف و حرکتی همین جور خشکمون زده بودحالا از روبه رو ام خیل جمعیت ۴۰ نفره دانشجو ها بود که داشت به این صحنه نگاه میکرد   اصلا یه لحظه همه منتظر بودن ببینن بعدش چی میشه ما بالاخره تشریف فرما میشیم یا نه .
    همین طور که وایستاده بودیم و اون پسره ی بدبختم کمرش رو به وخامت بود و داشت میشکست و احتمالا دیگه توبه کنه ازین کارا بکنه با صدای استاد که داشت میگفت بفرمایید خانما خیلی قدم رنجا فرمودید تشریف آوردید به خودمون اومدیم و رفتیم تو حالا جای شکرش باقی که دوتایی باهم نرفتیم که لای در گیر کنیم اون دیگه خیلی کمدی می شد .
    وای حیف  هرچی فک میکنم اصلا قیافه اون پسره ام یادم نمیاد 
    حالا از شوخی گذشته یه سری از پسرا فک می کنن که مثلا جا دادن به خانم و درو باز کردن براشون و... ازشون چیزی کم میکنه درصورتی که واقعا یکی از معیار های جنتلمن بودن یه پسر از دید دخترا همین جور چیزاست .

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 25 بهمن 1396

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 19 بهمن 1396

    شام مهمون داریم 
    صبحونه رو ساعت ۱۱:۳۰ خوردم 
    ولی خیلی مختصر خوردم 
    ناهارم که نداشتیم چون خیلی سر مامان شلوغ بود استدلالشم این بود انقدر دیر میخوری صبحونه رو ناهار می خوای چی کار ؟ حالا خودشون صبحونه مفصل خورده بودن فک می کردن منم سیرم
    ولی اشتباه می کردن چون من دائم الگرسنه ام . خوبیش اینکه با اینکه این همه میخورم ولی چاق نمی شم البته همیشه این طور نیستم وقتایی که بهم خوش می گذره زیاد میخورم حالا بگذریم 
    همین جور که داشتم پروژه سه روزه ی تمیز کردن اتاق وتموم می کردم و به خودم و مهمون های گرامی لعنت می فرستادم  یهو یه فکر شیطانی به ذهنم رسید  
    بعلهههه سیب زمینی سرخ کرده اونم تو چنین شرایطی 
    رفتم یکم به مامانم کمک کردم یکم که چه عرض کنم یه عالمهههه 
    یه لحظه که مامانم رفت بیرون از آشپز خونه سیب زمینی ها رو شستمو تو یه چشم به هم زدن پوست کندم و خوردشونم کردم تو عمرم به یاد ندارم  یه همچین حرکت سریع زده باشم 
    دیگا تا مامانم بیاد روغنشم ریختمو قشنگ که داغ شد سیب زمینی ها رو ریختم توش 
    همون لحظه بود که مامانم اومد و با یه ماهی تابه پر سیب زمینی مواجه شد .
    وای خدا مردم از خنده قیافش دیدنی بود  برا چند لحظه که تو هنگ بود بعدش یه داد بلند کشید گفت رهاااااااا دختر تو کی اینو درست کردی ؟؟؟
    منم داشتم از خنده غش می کردم مامانمم که خندش گرفته بود دیگه گفت کاریه که شده دیگه 
    حالا خودشم دلش می خواستا فقط میخواست اون مامان بودنش حفظ بشه 
    وای وای دیگه از سیب زمینی سرخ کرده نگم که کلی جیگرمو حال آورد یه عالمه ام  درست کرده بودم هی میخوردم هی تموم نمیشد حال می کردم 
    اصلا شما در خیالات و تصوراتتون جووونی رو در نظر بگیرید که سیب زمینی سرخ کرده نخورده 
    وای اصلا مگه داریم 
    میتونم بگم این بشر اصلا جوونی نکرده 
    خطاب به  عشقم سیب زمینی سرخ کرده : خوش مزه ی کی بودی تو لامصب


    دیگه  نگم که کلی تلفات دادم از بادمجون جزغاله کردن بگیر تا پاشیده شدن سبزی ها به اقسام نقاط آشپز خونه و قطعی برق و کمر درد و افت فشار خون و....همین که زندم  خودش کلیه 



    .
    . انقدر از صب تو آشپز تونه دارم کار می کنم و هی غر میزنم و خراب میکنم  که کلا مامانم رضایت داد من به درد زندگی نمی خورم وزن زندگی نیستم  و از شوهر دادنم منصرف شد  
    والا من هی میگم ولم کنین بزارید با سینگلی خودم حال کنم هی میگم بابا من به درد کسی نمی خورم هیشکی قبول نمی کنه 
    من امیدوارم اگه با همین روند پیش برم شوهر موهر تعطیل میشه منم به زندگیم میرسم 
    خدایی اونقدر که من مبارزه میکنم با مزدوج شدنم سردار جنگل مبارزه نکرد 

  • نظرات() 
  • دوشنبه 16 بهمن 1396

    من همون دخترک بازیگوشیم که سر به راه نمی شم و فقط به بهونه ی پیاز سرخ کردن میتونم پا بند اجاق گاز شم و دیگر هیچ ....
    هیچشم فعلا حوصله ی  پختن غذاهای رنگی رنگی رو ندارم  فعلا 
    فعلا که خوب مقاومت کردم و پام زیاد به آشپز خونه نکشیده 
    اگه یه روز دختر دار شم یا حتی پسر دارم شم اجازه میدم هر وقت که بچه ام دوست داشت آشپزی کنه شده ۱۱ ۱۲ شب باشه  نمیزارم ذوقش کور شه 
    از همون موقع که برق آشپزی و تو نگاش دیدم یا هر وقت که احساس کردم دیگه بزرگ شده و خطر جانی براش نداره یاد دادن آشپزی  بهش رو  شروع می کنم .
    اگه دختر باشه که تا قبل بیست سالگی آشپزی و خیاطی و ...رو یادش میدم اگه پسرم باشه مرد بودن و اینکه چی جور هوای خانمارو داشته باشه رو یادش میدم حتی آشپزی و خیاطیم سعی میکنم تا جایی که بشه یادش بدم  مخصوصا تشت شیر با پر گل
    نمیزارم بمونه تازه وقتی بچم ۲۰ سالش شد کاسه ی چه کنم چه کنم دستش بگیره و دپرس و نا امید شه و خجالت بکشه از سنش از اینکه سن ازدواجش رسیده و خیلی کار هارو بلد نیست هنوز 
    چرا؟؟؟ 
    چون یه مادری داشته که به خاطر اینکه بچش خسته نشه یا هر دلیل عاطفی دیگه ای از بچه در حد توانش کار نکشیده 
    کسی چه میدونه شاید خیلی زودتر از اون وقتی که فکرشو بکنه منو از دست داد و بی مادر شد باید بتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون 
    سعی میکنم بچه هایی بزرگ کنم که انسان های با فهم و شعوری باشن اول از همه بهشون انسانیت یاد میدم و سعی میکنم اونارو با وظایف واقعی زندگیشون آشنا کنم .
    از همون اول عادتشون میدم به کتاب خوندن ، ورزش کردن و درست زندگی کردن .
    همه ی اینارو نوشتم که یادم باشه و یادم بمونه و عملیشون کنم 
    یادم باشه های رها در پیاز های آشپز خانه




  • نظرات() 
  • دوشنبه 16 بهمن 1396

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • یکشنبه 15 بهمن 1396

    هیچ چیز با ارزش تر از این نیست که برا خودت وقت بزاری و خودتو دوست داشته باشی 
    وقتی به خودت‌اهمیت ندی کم کم به فراموشی سپرده میشی روحت پیر میشه و و کم کم جسمت تحت شعاع روحت فرسوده میشه و درنهایت مرگ تورا میبلعد بی آنکه حتی روحت خبر داشته باشد .
    خودت رو دوست داشته باش عاشق چیزای کوچیک شو و عشق رو به زندگیت تزریق کن و از زندگیت لذت ببر 
    جملاتی که انرژی بخش اند و روحتو زنده میکنن و مثل روزهای نوجوونیت بنویس بزن جلو چشت باشه نترس از تمسخر های بقیه ،نترس از نگهداشتن  بخشی از چیزی که تورو زنده نگه میداره 
    گاهی لازمه بجنگی و پا پس نکشی از چیزهای کوچیکی که سرپا نگهت میدارن 
    روحتو شاداب نگهدار 
    هنوز خیلی چیزا هست که تجربشون نکردی مثل تنهایی سفر کردن به کشورهایی که دوست داری بری مثل  پیانو زدن و قدم زدن تو خیابونای پاریس با اولین عشق زندگیت ( اینو بعید میدونم)و  پزشک افتخاری بیمارستان امام رضا شدن یا شایدم مادر شدن و....
    دخترک پاییز  رهای روز های جوانی 

  • نظرات() 
  • یکشنبه 15 بهمن 1396

    شدم اون دختر دوست داشتنی تو ذهنم 
    امروز کلاس ساعت ۱۰ و رفتم فقط اسممو نوشتمو آز میکرو تشکیل نشد  بعدش با دوستم از دانشگاه رفتیم شهر کتاب وکتاب عاشقانه های آرام نادر ابراهیمی رو گرفتم  بعد یک ساعت کلنجار دوستم ف پ  کتابی که دنبالش بود و پیدا نکرد و داشتیم قدم میزدیم هوس کردیم یه سر به پاساژ سر راهمون بزنیم یه بارونی خیلی خوشگل بود که دوتامون همزمان چشمون افتاد بهش و بعد که قیمتش و پرسیدیم هنگ کردیم باورمون نمیشد علت و جویا شدم گف میخوام جنس جدید بیارمو همین دوتا مونده وااای چشمامون شبیه قلب شده بود انقدر خوشحال شده بودیم که پرو نکرده میخواستیم بگیریم دوستم یه تن زد دید استینش سه ربع پشیمون شد اون که پشیمون شد منم پشیمون شدم و اومدیم بیرون، مغازه داره که کلا هنگ کرده بود که چه طور با اون اشتیاق داشتیم میگرفتیمو الان چی شد یهو دوتامون  پشیمون شدیم رفتیم یه دور زدیم پاساژو در طول راه همش میگفتیم چرا نگرفتیمو ازین صوبتا که آخرش پشیمون شدیم و برگشتیم   دوباره پرو کردیم حااا ایندفعه مشکل سایز بود یکیش تنگ بود و یکیش راحت تر همون حس منو دوستمم داشت مونده بودیم یکیمون بخره یا دوتامون ولی اون کوچیکتره رو چون من یکم پر ترم از اونم حالا ما فک میکردیم یکیش ۳۶ یکیش ۳۷ اومدیم حساب کنیم دوستم برگشته میگه دیگه۳۷ نداشتید همچین با تعجب نگامون کرد گفت اینا دوتاشونم ۳۶ ان دیگه یکیشون چون زیاد پوشیدن مشتریا باز شده قیافه منو فاطی دیدنی تر از چیزیه که فک کنید یه ساعت داشتیم فک میکردیم کی چی و کدومو بگیره آخرشم هم سایز بودن پوکر فیس به هم نگا کردیمو زدیم زیر خنده فقط پول و حساب کردیمو اومدیم بیرون حالا مگه خندمون قطع میشد 
    بعدشم پیش به سوی خوابگاه 
    یه ساعت دیگه ساعت ۲ تا ۴ کلاس فارسی دارم اما دیگه حوصله رفتن ندارم الانم اومدم اینو بنویسم و برم زودی کتاب و شروع کنم که از اتاق فرمان اشاره میکنن باید پیازارو خورد کنم ( یکی از چیزایی که من خیلی دوست دارم پیاز خورد کردنه خودمم نمیدونم چرا ولی دقیقا همون حسیو بهم میده که بعد خرید دارم ) خدایا شکرت امروز تا اینجاش که خوب بود ایشالا بقیه اشم بخیر بگذره و استاد یا نره یا میره غیبت نزنه مثل میکرو ی عقده ای 
    آخه ادم کلاس ۸ صب شنبه اونم اولین هفته رو غیبت میزنه خیلی نامردههههه خیلی  اصلا استادای خانم همینن دیگه تازه مدیر گروهم باشه دیگه بدتر 

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :20
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :