دل نوشته های یک عدد خیار

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

جمعه 21 مهر 1396

همون طور که مستحضرید شعر عنوان که همین الان یهوویی سرودم   میگه که ای عزیزی که میای سرمیزنی بالا غیرتا بگو که میخونی اینجارو  بدونم. تکلیفمو با خودم مشخص کنم والااا
 الان امار وبم یه چیز میگه نظرات یه چیز دیگه  . 

  • نظرات() 
  • جمعه 26 مرداد 1397

    دلم چول میخواد
    دلم کوه نوردی میخواد با یه اکیپ جوون و پایه 
    یه اکیپ باحال یه اکیپی که ادم فکرشو نکنه این حرکت و بزنم الان ممکن زشت شه جلو بقیهد
    دلم میخواد فارغ از همه محدودیت ها بزنم به دل طبیعت با ادمایی که شبیه خودم اند  تفکراتشون ظاهرشونم نشد نشد ولی راحتیم کنار هم 
    مثلا مثل انیس که الان با پسرخاله هاش زدن به دل طبیعت و رفتن کوه نوردی تو کوهای جاده چالوس
    دلم طبیعت سبز و هوای خوب و یه همراه و همسفر درجه یک میخواد یه دوربین و عکاس توپ یه حال خوب با ادمای اهل دل 
    یادم نمیاد اخرین باری که با خانوادم خوش و خرم مسافرت رفتیم و فقط خوش گذروندیم کی بوده؟!
    دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه؟؟
    دلم یه کار خفن و خارج از عرف صرفا جهت خوب شدن حالم میخواد 
    بیزارم از ادمایی که منو فقط برا خلق لحظات خوش میخوان و حتی بعضا تو روی ادم میگن که وقتی باهات حرف میزنم دلم میخواد فقط خوش باشیم و بخندیم 
    دلم میخواست بزنم تو دهنش و بگم تو که منو با همه ی اپشنام نمیپستدی بیجا میکنی بخوای ازم سو استفاده کنی ولی تو دلم گفتم اشکال نداره بزار حداقل با من دلش شاد باشه و لبخند رو لبش بیاد 
    ولی جدا وقتی به این قضیه فکر میکنم حالم ازش بهم میخوره و دلم نمیخواد دیگه با همچین ادمایی که ادمو فقط برا روزای خوش میخوان حرف نزدم .
    بابام چشمشو عمل کرده  فعلا همه خونه ایم 
    روحم خسته است خستههههه خسته از همه چییی همهههه چییییییییییییی
    میدونستین خود خواهی ادما تمومی نداره ؟؟!!!!!
    و هرچی بیشتر غرقش بشی بیشتر گرفتارش میشی ؟!!!
    و ایثار و فداکاری برا چیزایی که ارزششو داره بزرگترین حال خوب کن جهانهههه
    برم یه دوش بگیرم بلکه حالم جا اومد



  • نظرات() 
  • دوست خوب

    سه شنبه 23 مرداد 1397

    ایمیل به ماتماس با ما

    گر گذرت خورد به وبلاگ من ...خبری ده بلکه. شود شاد دل مننویسنده: ♥+ رها

    جمعه 21 مهر 1396

    ارسال به 

    همون طور که مستحضرید شعر عنوان که همین الان یهوویی سرودم   میگه که ای عزیزی 

    نمیدونم چه مرضی که من دارم وقتی با یکی معمولی هستیم و رفت و امد داریم همه چی خوبه ولی کافیه یکم بهم نزدیک تر از اون چیزی که بود بشه ازش دور میشم نا خودآگاه

    یه وقتایی یکی هست که با اخلاقش حال میکنی و عاشق خو و منشش می شی حتی انقدر باهاش راحتی که هیچ حسی بهش نداری جز حس خوب 

    هیچ وقت فکر نمیکردم با یه ادم اینجوری باشم که فارغ از اینکه به جنسیت حتی  فکرم بکنیم یکی از بهترین دوستای دنیام بشه هیچ حرف غیر متعارفی و خارج از چارچوبی بینمون زده نشه انقدر حدو حدودش رو بدونه که با خیال راحت بهش اعتماد کنم و حرف دلمو بهش بزنم و اون از چارچوب هایی که تعریف شده خارج نشه  و با اخلاق خوبش به من درس صبر و گذشت بده .

    حتی دنیامونم نزدیک به هم باشه  اونقدر از هم فاصله نداشته باشه که نشه ابمون تو یه جوب بره  خوب درکتم می کنه و میفهمه چی میگیم این از همه چی مهم تره 

    وقتی عصبانی میشم و غر میزنم هیچی نمیگه فقط ساکت میشه تا بگم بعد که حرفام تموم میشه میگه عب نداره تو حق داری این حرفش مثل اب سردی میمونه که اتیشمو خاموش میکنه نه بحث اضافی میکنه نه چیز دیگه ای با این اخلاقش بهم درسای بزرگی داده .

    جنس دوستیمون با بقیه فرق داره اون از عشقش برام گفته و میگه، حتی من دختری که دوستش داره رم  کامل میشناسم و بعضی وقتا که میره سر کارو وقت نمیکنه استوریاشو براش میفرستم  داستان عشقش طولانیه یه شب نشست کامل برام توضیح داد و گفت که اخرش دختره حاضر نشده باهاش ازدواج کنه  

    شاید یه روز اینجا داستانش رو نوشتم  یه شب بهم گفت من بهت داستانمونو گفتم که اگه مردم تو بنویسیش  که بعدش با تهدید های من دیگه ساکت شدو حرفی از مرگ نزد



  • نظرات() 
  • دوست خوب

    سه شنبه 23 مرداد 1397

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • جمعه 19 مرداد 1397

    یه وقتایی مثل الان دلم میخواد فراتر از جایی که هستم برم دلم میخواد سبک شم و پرواز کنم خسته شدم از یه سری چیزا دلم میخواد همه چیو بزارمو برم برم بشینم بغل خدا دست رو سرم بکشه و نوازشم کنم دلم از همه ی خواسته ها شهوت های دنیایی گرفته  خسته شدم از هوا هوس 
    جونم ولی خسته شدم از شهوت از هوس 
    دلم میخواد ذهنم اروم تر شه 
    راحت شم از خیلی فکرای پوچ  ، یه وقتایی از خودت و کارات حالت بهم میخوره 
    یه وقتی انقدر احساس سنگینی میکنی که با یه بار زیارت عاشورا خوندن سبک نمیشی دوست داری هی بخونی هی از اول تا اخرش سبک شی 
    دوست دارم به خدا نزدیک تر شم 
    دوست دارم کارای بزرگ انجام بدم 
    دوست دارم به مردم واقعا خدمت کنم و گرد مهربونی رو دلا بشینه 
    دوست دارم....
    دوست دارم......
    چرا همیشه عشقا یه طرفه است؟
    چرا باید یکی عاشقت شه که تو دوستش نداری؟!
    چرا عاشق یکی میشیم که اون دوستمون نداره ؟!
    چرا عشق انقدر بی انصافه 
    چرا دارم کم کم علاقه مند میشم بهش ؟!!!!
    چرا از یه جایی به بعد دل به عقل میگه خفه شو ؟!!!!
    چرا یهو قدرت میوفته دسته دل و عقل اسیرش میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چرا اونی که میخوام و تو ذهنمه هنوز به دنیا ام نیومده؟!!!!

  • نظرات() 
  • دوشنبه 15 مرداد 1397

    دیدی یه وقتایی یه چیزو انقدر کشش میدی انفدر لفتش میدی انقدر پشت گوش میندازی میدونی داری الکی وقت تلف میکنی و تنبلی میکنی ولی بازم بهش توجه نمیکنی و اخر سر ضربه اشو هم خودت میخوری 
     
    بله اینجانب رها اعتراف میکنم که نادم و پشیمان از کرده ها و نکرده های بی وقت و بیجایی هستم که تو زندگیم کردم و ضربه اصلیشم خودم خوردم 
    مثلا همین چندوقت پیش بود که  سفارش کار از یکی از انتشاراتیای تهران برا کتاب صوتی داشتم انقدر لفتش دادم که دست اخر مسئولش عوض شد و یه کاربیشتر نخوندم 
    یا همین  راهنمایی رانندگیو چرا نمیگی صب رفتم کاراشو کردم بعد اظهر انقدر لفتش دادم که وقتی رفتم مسئولش گفت دارم میرم و وقت اداریمون تموم شده 
    من دیگه شکر بخورم تنبلی کنم 
    دیگهههههه تنبلیییییی خر است 
    دیگه تنبلی تموم شد برا همیشههههع 
    عنوانم که نوشتم لفت دادن مانع کسب است ایهام داشت یکی اینکه انقدر لفتش دادم کسب و کارم به فنا رفت دوم اینکه ما یه پیج تو اینستا با رفیقا زده بودیم که به دلایلی  من دیگه مایل به همکاری باهاشون نشدم و لفت دادم از گروهی که باهاشون بودیم و اون پیجم یه پیجی بود که فالوراش و افزایش میدادو خلاصه برا درامد زایی بود این شد که لفت (رفتن) از اون گروه هم مانع کسب شد.
    خلاصه که تنبلی بی تنبلی
    اه مرسی

  • نظرات() 
  • جمعه 12 مرداد 1397

    به نظرتون چیجور میشه دو نفر که دنیاشون باهم فرق داره ولی خب دوست داشتن و علاقه ایم وجود داره بینشون به هم برسن؟
    اینکه میگم دنیاشون متفاوته یعنی واقعا متفاوته علاقه هاشون ، فکرشون ،خوشیا و شادیاشون ، حتی لباس پوشیدنشون  اعتقاداتشون و طرز تفکر و...
    اصلا اگه همچین ادمایی بهم برسن چقدر میتونن کنار بیان و هم دیگه رو تحمل کنن؟!


  • نظرات() 
  • پنجشنبه 11 مرداد 1397

    تا چند سال پیش تصورم از عشق و عاشقی چیز دیگه ای بود 
    اما الان که بزرگ شدم  تصوری از عشق ندارم الان فهمیدم همه ی اون چیزایی که فکر میکردم عشق و عاشق یه نفر یا یه چیز خاصم غلط که نه بلکه تصورات من در اون سن بوده یا بهتر بگم غیر واقعی  بودن .
    هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگی منم یکی پیداشه که انقدر عاشقم شه که به زبون بیاره  و من ازش فاصله نگیرم  ، از وقتی یادمه تو مدرسه فامیل اشنا این ور اونور هرکی زیادی بهم ابراز احساسات میکرد و میگفت عاشقتم یه جوری یهویی ازش فاصله میگرفتم نمیدونم منشا این ترس چی بوده؟
    الانم با وجود اینکه این ترس هنوز در من وجود داره ولی در کنارش دارم به افرادی که دوستم دارن اجازه میدم که دوستم داشته باشن و منم از ته قلبم دوستشون داشته باشم و بفهممشون  و این انرژی های مثبت در حال ارسال و دریافتن بینمون 
    فعلا که عاشق نشدم ولی فک کنم اگه واقعا همه چی اوکی و جور باشه ردون هیچ استرسی عاشق شدنم چیز بدی نباشه 

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 28 تیر 1397

    دراز کشیدم و نزدریک یک مترو خورده ای نسبت به خالت عادی از زمین فاصله دارم طبقه دوم تخت وسط اتاق ۳۱۴ دانشگاه بین المللی قزوینم و از ۵ نفر ۳ نفر خوابه خوابن 
    تختم جای خوبیه  رو به کولر و از اون ور رو به پنجره تو این تابستون گرم همچین جایی غنیمته 
    جا و ویوم عالیه 
    مقالم وقت نشد بخونم 
    عوضش یه کلاس برگزار شد که کلی انرژی برای ادامه زندگی و هدف های آیندم پیدو کردم 
    کلی ایده تو ذهنمه که باید عملیشون کنم 
    عوض غر غرایی که دیروز کردم امروز برنامه کلاسیشون عالی بود دارم تمرین صبر میکنم 
    واسه منه بچه سوسول که همیشه همه چی ووکی بوده و کسی بهم میگفت بالا چشمت ابرو بهم بر میخورد عجیب دارم اخلاق بعضیارو تحمل میکنم 
    مثلا یکی هست که دختر با فهم و شعور ولی خودشیفته و مغروریه 
    امروز یه لحطه دیگه بریدم دلم میخواست باهاش  خیلی چیزا بهش بگم اما نگفتم  به خودم گفتم دندون رو جیگر بزار دختر یکم سکوت کن دودقیقه هیچی نگو درمورد رفتار خودت و رفتار اون فکر کن بعدش رفتم و تو نت زدم  که چیکار کنم با ادم مغرور چندتا راهکار خیلی خوب داده بود منم دل و زدم به دریا و شروع کردم دونه دونه امتحان کردن مثلا یکی از موارد این بود که پرخاش نکنزم باهاشون یا صبر کنیم و هرچی میگه تاییدش کنم و هیچی نگم یا از ویژگی های خوبش بگم و تشویقش کنم و وقتی از  خودش داره تعریف میکنه  خیلی دقیق و با اشتیاق به هرلاش گوش بدم و به نشونا تایید سر تکون بدم و ایکا سعی نکنم از زندگیش سر در بیارم به نظر خودم اینجور ادما چون خودشیفته ان همش از خودشون و زندگیشون تعریف میکنن طبیعتا فیدبک افراد شنونده در مقابل چنین سخنانی پرسش پیرامون اون حرفی که گفته پس ناخواسته سوالات به صورت تجسس در زندگی فرد نمودار میشه 
    حرفامو باهاش خیلی خیلی مختصر کردم و سعی کردم اروم تر باشم و بیشتر به حرفایی که میزنه و پیشنهاداتش عمل کنم 
    این بود که از ظهر تا شب کلی اخلاق و رفتارش نسبت بهم تغیر کرد و تونستیم مسالمت آمیز باهم کنار بیایم خداروشکر 
    این سفر نامه ادامه دارد 
    ساعت ۱:۲۲am پنجشنبه ۲۸/۴/۹۷ _ قزوین دانشگاه بین المللی _خوابگاه باهنر 

  • نظرات() 
  • دوشنبه 25 تیر 1397

    مقاله نوشتم باید برم ارائه بدم 
    سه روز میرم قزوین 
    تا ببینم خدا چی میخواد .
    کاش زودتر این کابوس تموم شه
    دیگه چشم درشت نباشه  تموم شه  همه چی همه چی راحت شم از دست همه از دنیا 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 13 تیر 1397

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • کنکور۹۷

    جمعه 8 تیر 1397

    سلااااااام جیگرای کنکوریم

  • نظرات() 
  • دوشنبه 4 تیر 1397

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • شنبه 2 تیر 1397

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • غرور

    دوشنبه 21 خرداد 1397

    مردا مغرورا 
    هرکاری کنی بازم مرد و غرورش 

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 17 خرداد 1397

    نزدیک ۴ ۵ سال پیش بود که منو خواهرم شب یلدا جلو تلوزیون نشسته بودیمو داشتیم برنامه ی شبکه ۶ و نگه میکردیم همون برنامه ای که امیر علی میومد و طنز میخوند دقیق اسم برنامش یادم نیست نمیدونم رادیو ۷ بود چی بود الانم نمیدونم هنوز ادامه داره یا نه ولی اون موقع ها عجیب بیننده برنامشون بودیم با خواهرم .هیی یادش بخیر 
    خلاصه اونشب از قضا خانم مریم نشیبا مهمون برنامشون بود و ما ام همین جور که با علاقه و دست زیر چونه و درحالی که دراز کشیده بودیم جلو تلوزیون به آوای خوش صدای خانم نشیبا گوش میکردیم که داشتن از روزهای خوش کودکیشون و خونه ی پدریشون که حوض و کرسی داشت تعریف میکردن و ما ام حسابی حس گرفته بودیم  و خواهرمم از من جو گیر تر شروع کرد ادای خانم نشیبا رو درآوردن منم دیدم اونجوریاس سر رو کم کنی منم یه تیکه از اون خاطره رو با گفتم و بعد اینکه به خودم اومدم دیدم کل خانواده با دهن باز و چشمای گرد شده دارن نگام میکنن  یه خنده ی لمیننت طور زدم و خودمو جمع و جور کردم  و یهو خواهرم گفت یه بار دیگه بگوووو ببینم  و من دوباره تعریف کردم خاطره رو با همون صدا اونجا بود که صدای سوت و کف تماشاگرا به آسمان ها رفت و تشویق حضار بود که روم گل پرت میکردن و...
    آقا از اون شب فهمیدم من یه استعداد نایابی در وجودم داشتمو روحمم خبر نداشته.
    روزها یکی پس از دیگری میگذشتن و من هر از گاهی یه صدا میخوندمو میفرستادم برا اهل دلای دوست و آشنا  تا اینکه عید وامسال خونه دختر عمومینا بودیم که دختر عموم گفت من جدیدا یه انتشاراتی میرم و کارای ویراستاری و ... یاد میگیرم منم گفتم که برا دانشگامون چند وقت پیش یه خاطره از یه کتابیو خوندم اگه کتاب صوتی چیزی خواستن من در خدمتم .
    یه ماه پیش دختر عموم گفت اون انتشاراتیه کتاب صوتی مسخوان بدن  یه نمونه  کار ازت بده بدم منم با حال نزار و صدای گرفته ی آنفلانزایی طورم یه رمان گرفتم و فرستادم که یهوو دیدم دختر عموم میگه رهااااا کارتو پسندیدن میگن صدا و حسش عالیه منم وول باور نکردم چون واقعا در اون حد نبودم خب خلاصه اونشب با کلی ذوق و شوق گذشت ولی بعدش تا ۳ هفته خبری نشد ...
    ادامه دارد....

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :24
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :