تازه رسیدم  از دانشگاه خستم 
 قضیه ی آزمایشگاه یه قضیه ی مفصله که باید حسابی وقت و حوصله داشته باشم تا بیام بگم که چی شد این جوری شد راستش الان که فکر میکنم میبینم حسش اومد تا براتون توضیح بدم 
قضیه از اون جایی شروع شد که برا ما آزمایشگاه(آز)گذاشتن اونم چی ترم اول  و گفتن باید روپوش سفید بگیرید منم رفتم  یکی برا خودم یکی ام برا دوستم که تو خوابگاه بود خریدم و حالا بماند با چه بد بختی سایزش رو از رو مقایسه عکسای تلگراممون  حدس زدم  اون یکم از من چاق تر بود ولی نکته همون یکمه بود که نمی دونستیم چه قدر ? چون فکر میکردم پسرای کلاسمونم هستن  برا خودم یکم گشاد گرفتم .اولین  جلسه آز  مون  و رفتیم  یکم که گذشت دیدیم خبری از پسرا نیست  نگو ازمایشگاه ها تفکیکه دختر پسر    البته بعضی کلاسا بسته به جمعیتشون واستاد اومدن و بعد کلی صحبت و درس فرمودند که ما تعدادمون تو کلاس زیاده و یه نفر باید بره  یه کلاس دیگه ،اون جا بود که هرکی به یه گوشه از سقف خیره شده بود و سوت میزد هیچ کس حاضر نبود بره فقط ام یه نفر ، آخه انصافه استاد من ? داشتیم ازین کارا !! بعد ده بار گفتن اخرش گفت باشه مجبورم قرعه کشی کنم از اونجایی که من خیلی با گذشتم تو  یه لحظه به ذهنم رسید عمه دخی منم شنبه ها آز داره  و به استاد گفتم استاد احتمالا دختر عمه ما ااون کلاسه  من زنگ میزنم اگه بود من میرم  .استاد یه لحظه تو چشماش اشک جمع شد ازین فداکاری من و شروع کرد به وصف استاد گرامی اون یکی  آز و منم اون لحظه داشتم ذوق میکردم که میرم پیش دختر عمم اونم ترم بالایی البته یه رشته دیگه و بچه درس خون میدم همه گزارش کارا رو اون بنویسه  ..گوشیو برداشتمو  به عمه دخی گرامی زنگ بزنم  1 بار 2 بار 3 بار بر نداشت که ندااشت حدس زدم سر کلاس باشه  استادم از اون طرف تند تند می گفت پس چی شد دختر عمت برنمیداره ?? این دختر عمه بنده خدای ما ام  شده بود لق لقه ی زبون همه و همش شوخی میکردیم  تا اینکه کلاس تموم شد داشتم از در می اومدم بیرون استاد گفت  رها پس قطعی شد دیگه  ? رفتی اون گروه منم مجبوری باچه ای گفتم و خدافظی کردم  تو خیابون بودم دختر عمم زنگ زد و ازش پرسیدم فلان روز فلان ساعت کلاس داری گفت اره ولی اون استاد نیست  فلانیه واووووویی من که یه لحظه اصلا خشکم زد و از کرده ی خود بسی پشیمان گشته بودم و نمیدونستم چی کار کنم یکم حرف زدیمو بعدش خدافظی کردیم یه هفته گذشت و تو این یه هفته همش به فکر این بودم که با کدوم رشته می افتم و چه دخترایی همگروهیم میشن از چه تیپین و .هزار تا چیز دیگه  چون آزمایشگاه ها ام تفکیک مطمئن بودم همشون دخترن  . گذشت نا روز آز رسید و رفتم سر کلاس دیدم یه دختره نشسته   و داره تندی جزوه رو ورق میزنه  و بهم گفت از جزوه کوویز داریم  منم که آب از سرم گذشته بود خودمو زدم به بیخیالی و رفتم ت  اتاقی که لباس هامون رو عوض میکنیم و لباسمو عوض کردمو روپوش سفید پوشیدم  و اومدم بیرون دیدم یا ابوالفضل همه پسرن که  یه لحظه هول شدم به همشون سلام دادم نمیدونم چرا    خب هول شدم دست خودم نبود که  ووووی با اینکه خیلی هول شده بودمو استرس گرفته بودم  و ( راستش اوایل فکر می کردم پسرا ی کلاسمون دخترا رو خیلی مسخره میکنن  خو. اخه نیس که خودمون همش مسخرشون می کردیم. فکر می کردم اونا ام مثل ما اند )و لی خیلی قوی نشون  می دادم البته اونام از من بدتر بودن بالاسر هر کدومشون یه علامت سوال بود یکم که دقت کردم دیدم همشون پسرای کلاس خودمونن  خب طبق شناختی که تو این یه ماه ازشون داشتم به جز دو تاشون بقیه بچه های خوبی بودن و میشد باهاشون کنار بیای اون دوتای دیگه ام چون یکیش خیلی اعتماد به نفس داره و اون یکی ترشم چون خیلی دختر ندیدست وگرنه از بابت بقیه خیالم راحت بود  استاد اومدن یه کووییز خیلی اسون گرفتن  من که هیچی نخونده بودم نوشتم . یکم با دختره صحبت کردم دیدم ترم بالایی کلی ذوق مرگ شدم  مسئول ازمایشگاه اومدن و ماده ی اولیه مورد نیاز ازمایش رو دادن ما ام هممون عین گیجا فقط داشتیم نیگا میکردیم که دیدم دختره که همگروهیمه تندی میره این ور اون ور و وسایل و برمیداره و شروع کرده هر جا ام میرفت من پشتش راه میافتادم خیلی خانم بود که بهم هیچی نمی گفت  و خودش کارا رو می کرد مسئول ازمایشگاه اومد دید همه پسرا ول ان اون وسط یه داد زد سرشون  اونا ام فقط داشتن به ما نیگا می کردن ببینن ما چیکار میکنیم اونا ام همون کارو بکنن نتیجه این شد که اون دختره همگروهیم که میرفت مثلا سمت   چپ که بالن ژوژه ورداره  اون ور ازمایشگاه من پشتش میرفتم پسرا ام پشت من میاومدن و دو دو چی چی  راه انداخته بودیم اصلا یه وضعی  بودااااا 
استادم همش از کار ما تعریف می کرد و سوالای مارو جواب میداد و به پسرا که میرسید می گفت ما جرئت نداشتیم از استادمون سوال بپرسیم شما چی جور روتون میشه ازم بپرسین  وااای خدا قیافه هاشون دیدنی بوود چه کیف میده استادت اقا باشه بعد تو جمع کثیری از پسرا هواتو داشته باشه 
این بود. انشای من  
اقا من با تمام صداقت این متن و نوشتم ولی به خدا مدیونید اگه منو بشناسید و وبمو بخونید 
تاریخ ۹۶/۷/۲۹