اول دبیرستان که بودم اوایلش یه اکیپ چار پنج نفره بودیم، تو جمعمون یه دختری بود سبزه ،با قدی متوسط و چشمای درشت و بینی قلمی یه روز زنگ تفریح جریان زندگی خواهراش رو برامون تعریف کرد دوتا خواهراش با هم جاری بودن و خواهر دومیش حسابی عاشق و معشوق بودن با نامزدش و  همون طور که میدونید تو و دبیرستان های دخترونه  چیزی که بازارش داغ بساط  داستان های عاشقانه است که . ما ام دست زیر چونه نشسته بود همین جور کیف میکردیم از داستان عاشقانه خواهر کوچیکه که چه کارا نکردن با نامزدش تا بهم برسن یادمه اون موقع ها کلی جریان زندگی این لیلی و مجنون و برا همه تعریف میکردم 
تا این که گذشت و گذشت امروز تو کتابخونه دانشگاه دوباره اون دوستمو دیدم اولش کلی شروع کردیم از این ور اون ور حرف زدن بعدشم یکم درس خوندیم یکمم رو کتابا خوابم برد  دوباره داشتیم حرف میزدیم که یهو یاد خواهرش افتادم گفتم یادته اون موقع ها تعریف میکردی خواهرات با هم جاری ان؟؟ چیکار میکنن خوبن؟ 
یه لحظه رفت تو فکر و یه چند دقیقه به یه نقطه خیره شد و یه نفس عمیق کشید و آروم 
گفت : آره یادمه طلاق گرفت .
من: کدومشون ؟؟چرا چی شد مگه ؟؟ 
-: خواهر دومیم 

.
.
.
.
ادامه دارد ...