خب خب خب 
سلام سلام سلووم 
چه طورین؟
حال ؟ 
احوال ؟
دیگه چون خیلی اصرار کردید گفتم روی گلتون و زمین نندازم  و دوباره بنویسم
لازم به ذکر که بگم تو این مدت دلتنگ اینجا شده بودم فعلا هستم در خدمتتون تا لونه ی جدیدم ساخته بشه دیگه خودتون  بهتر از من میدونید چقدر بعضی  از پیمانکارا بدقولن هعییییی
کلی حرف تو این سینم دارم برا گفتن 
تواین مدت کلی بهم ریختم 
مریضی پدربزرگم و خواستگارا و امتحانا و نمره هایی که نمیدن استادا
از وقتی رفتم  دانشگاه  کلا یه آدم دیگه ای شدم  که حتی خودمم یه جاهایی خود جدیدمو نمیشناسم (جسور و شجاع و پرهیجان )
دیگه اون دختر خجالتی نیستم که وقتی با یه پسر حرف میشد هزاربار سرخ و سفید می شد
دروغ چرا بعد دانشگاه تصورم  نسبت به پسرا زمین تا آسمون عوض شد فهمیدم این جمله که میگن مردا هیچ وقت بزرگ نمی شن همچینم بیراه نگفتن 
راستش فکرمیکردم پسرا همشون اون جنتلمنایی ان که تو فیلما نشون میدن حالا فک نکنین من پسر ندیده اما نه ولی خب  تو دانشگاه بهتر میشه شناختشون 
کلا نظرمو نسبت به ازدواج منفی کرد
راستی اون درسی که فکمیکردم میاوفتمو17 شدم البته با یه پروژه که آقا زدن زیر قولشونو کم دادن قول داده بود اگه پروژشو بتونیم انجام بدیم 10  نمره اضافی میکنه که با احتساب به این حرفش من الان باید 24 یا25 میشدم   نامرد خدا میدونه به خاطرش چه جاها که نرفتم و با چه آدمایی مجبور به صحبت نشدم 
من این استادم ببخشم اون پسر همکلاسیمو که یه گروه مخصوص زده بود که سوالارو بفرسته و دوستاش جواب بدن بعدشم اومده اسکرین تقلبشو با افتخار گذاشته تو گروه و نمره 15 شو به رخ  همه میکشه رو نمی بخشم من اینجا جون میکنم اون به اون راحتی نمرشو گرفت خدا خودت حسابشو برس 
قضیه خواستگار قلابی و واقعیمو تو این پست نمی گم دیگه خیلی طولانی میشه فقط اینم بگم و تموم  بعد این که جواب دادم از تصمیم پشیمونم  امروزم مامانم قطعی جوابشونو داد نمی  دونم چرا نتونستم به مامانم حرف دلمو بزنم شاید چون خودش خیلی خوشحال بود از جوابی که میخواست بهشون بده من نتونستم جلو خوشحالیشو بگیرم  واقعا فک نمی کردم یه روز یع همچین خواستگار پی گیر و سیریشی داشته باشم 
خدایا خودت هممونو عاقبت به خیر کن