بعضی وقتا نمی دونی چته میشی بی احساس ترین موجود روی کره ی زمین 
هیچ احساسی به افراد نا آشنا ندارم هیچ احساسی به غریبه ها ندارم 
احساساتم نسبت به خانوادم پر رنگ تر شده
می دونی چیه ؟ می ترسم 
از اینکه چشمامو باز کنم و ببینم خانواده جدید تشکیل دادم 
می ترسم از شوهر کردن چون فکر می کنم ۹۵ درصد مردا اونی نیستن که نشون میدن 
هیچ اعتمادی به هیچ کسی ندارم 
می ترسم نکنه عجولانه تصمیم  بگیرم
از خوش قلبی پدرم و رسم و رسومات خانوادگی مادرم ، از آسون گیریا و کوتاه اومدنا ، ازین که بدون تحقیق و شناخت ازدواج کنم .
از مردی می ترسم که میخواد منو  اسیر خودش کنه 
از خانواده ای می ترسم که شبیه خودمون نباشه و عروس و کلفت خودش بدونه 
میخوام برم میخوام برم از این جا  ، هر چند هر جای دنیا ام برم همینه ، همین !
کشور دیگه فرهنگ جدید و غربت جانسوزش برا منی که بیشتر عمرم تو غربت و تنهایی گذشت شاید   سخت تر باشه و یاد آور روز های غربتم باشه .
 
هر وقت حرف خواستگار و ازدواج میشه و یکی خواستگاری می کنه، حسابی بهم میریزم 
دلیلشو دقیق نمی دونم شاید چون بعد ازدواج خواهرم خودم بد جوری تنها شدم  و دوست ندارم مادر و پدرمم تنها شن .
شایدم چون هنوز خودمو کامل نشناختم .
چشمام دیگه دارهاز خستگی بسته می سه 
دیگه تصمیم گرفتم خواستگارامو هیچ جا نگم و ننویسم برا کسی ام تعریف نکنم مثلا همین امشب که یکی از همکلاسیای دختر اندیشه خواست خواستگاری کنه 
من که جوابم قطعی نه بود ولی به گوگولبا نگفتم  این جا اگ نمیخوام همه رو بنویسم شایدم نوشتم