جونم براتون بگه این جریان : حامام 
آقا ما بعد یه شب و خورده ای تو راه بودن شب دوم که رسیدیم یکی از خانمای مسئول یه برگه دستش گرفته بود و اسم می نوشت برا اونایی که حمون واجب داشتن و بعدم اونایی که حموم می خواستن برن 
چون تو اردوگاه بودیم  و تقریبا زیاد به همه نمیرسید برن و آقایونم چون باهامون بودن نوبتی و سانسی کرده بودن  شب اول که خب زیاد کثیف نشده بودیم نرفتیم 
شب دوم آقا ما تو اون خاک و خول جنوب تصمیم گرفتیم بعد دو روز  بریم حموم . 
شب دوم دوباره برگشتیم اردوگاهمون فاطمه بدو بدو اومد گفت بچه ها بچه ها حموم خالیه آبشم داغه داغ تند تند لباساشو برداشت و گفت شما ام خواستید بیاید یه دوش بگیرید  منو سارا ام  تا وسایلامونو جمع کنیم و لباسامو نو برداریم بریم سلانه سلانه داریم میریم سمت حموم که یهو مسئول اومد جلومون گفت خوبین چه خبر کجا میرین گفتیم حموم گفت حموم؟؟!!! تایم آقایون الان نمیشه برید 
گفتم یا خوووودااا فاطمه که تو حمومهههه 
گفت اره یه دو نفر نمی دونستم رفتن گفتم زود دربیان
ما ام برگشتیم خوابگاه 
بعد نیم ساعت فاطمه از حموم زنگ زده میگه روسری صورتیمو بیارین 
ما ام غش کرده بودیم از خنده 
با سارا نشسته بودیم فکر می کردیم الان فاطمه درمیاد با یه صف طویل مواجه میشه 
که یهو دیدیم خودش عین دسته گل اومد تو 
وایی خدا فقط تا یه ربع داشتیم بهش می خندیدیم 
اومده بود تعریف می کرد می گفت  خانم مسئول خودش و کشت تا من در بیام گفته بود بده من لباساتا بشورم تو فقط دربیا 
این فاطمه یکم حواسش سر جاش نیست همین جوریش همیشه وسایلاشو جا میزاره بهش می گفتیم خوب نگاه کن ببین همه لباساتو آوردی جا نذاشتی تو حموم که یه وقت .....