کتاب دارالمجانین محمد علی جمال زاده رو شروع کردم 
یکم نثرش متفاوت و سنگینه 
پیشنهاد دختر عمو بود با دختر عمو حرف زدم گفتم که چرا اونجور میکنه و خلاصه مفصل باهم حرف زدیم اخلاقش خیلی خوب شده  بود برخوردش بعد اون شبی که منم بهش نشون دادم که بده آدم بی محلی کنه و منم متوجه بی محلیاش شدم خیلی بهتر شده و خودشو جمع و جور کرده این سری فقط باهم گفتیم و خندیدیم خیلی خوش گذشت .
در حال حاضر تو خونه مادرم.
 پدرم با مادرش میخواد بره سفر 
پدر بزرگم مریضه باید  شیفتی مراقبش باشیم 
یاد میکول افتادم پارسال دم عید بود که گلی میکول و تعطیلاتش و برامون تعریف می کرد یادمه اون موقع کلی خندیدم  
در واقع مردم از خنده 
گویا یه دوست پولدار داشتن که گفته بوده میخوان برن حارج بعد میکولم به گلی گفته بوده گلی نگاه کن این میخواد بره تعطیلات و تو سواحل فلان و حوریا ماساژش بدن اونوقت شانس منم اینه  برم پاهای مامانبزرگمو ماساژ بدمو ببرمش شابدوالعظیم 
لبتون خندون و سال نو تونم مبارک 
برم یه سر به گلی بزنم ببینم چه خبره فک کنم ۳ ۴ ماهی میشه سر نزدم بهش