باز امشبم بهناز حدود ساعت۹ شب زنگ زد که من اون موقع احتمالا سخت داشتم دستشویی میشستم برا مهمونی شب 
عمه جون و خانوادش امشب اومدن و شام و مهمونمون بودن کلی با عمه دخیا گفتیم و خندیدیم کلی حرف زدیم و لحظات شادیو کنار هم داشتیم 
شام و ساعت ۱۲ خوردیم  تا دو سه ام شب نشینی کردیم هرچی گفتیم بابا همین جا بخوابید دیگه تا الان که موندید اما شوهر عمه جان قبول نکرد از همه باحال تر دوماد عمم بود برگشت گفت ما بخوابیم تا ظهر میخوابیم  
فردا پس فردا ام مامان بزرگم اسباب کشی میخواد بکنه یه خونه گرفته  توپ خیلی خفنه استخر و سونا و جکوزی داره و کلی شیک و پیکِ و ۳ خواااب حدود ۴۰۰ ۵۰۰ متر فقط خود خونشه 
این مامان بزرگم خیلی به خودش می رسه به خدا اونقدر که این مامانبزرگم داره جووونی میکنه من نمیکنم 
صب تا شبم تو تلگرام پلاسه همش فیلم می فرسته برام  سالی ۳ ، ۴ تا سفرشم حتما باید بره وگرنه پلاسیده میشه به قول خودش صبا بلند میشه آب میوه میخوره ورزش میکنه اصلا یه زندگی برا خودش داره  نداشتم تاحالا تواین ۲۰ سال  تازه تو  ۶۵ سالگی ام رفت گواهی نامه گرفت الان البته هفتادو خورده ای نزدیک ۸۰ سالشه 
خلاصه دختر عمه وسطیم فرزانه،امشب خیلی هوامو داشت و اینبار صمیمی تر از روزای دیگه حسابی باهام گرم گرفته بود 
بیشتر نگاه ها به سمت من بود و کانون توجه بودم فک کنم چون کلی انرژی داشتمو سعی میکردم به صحبت هرکسی که حرف میزنه خوب گوش بدم 
خوب گوش دادن  و برقرار کردن ارتباط چشمی مناسب یکی از دلایلی که شما رو یک فرد گرم و صمیمی نشون میده و به طرف مقابلتون این حس القا میشه که شما اون رو قبول دارید و این حس متقابلا به شما ام برخواهد گشت .
خلاصه اینکه سعی کنیم انرژیای مثبت مونو تو جمع که هستیم  به اطرافیانمون هدیه بدیم و شاد باشیم