چرا آدم یه وقتایی جز اینکه دلش به حال خودش بسوزه کاری برنمیاد از دستش

البته برمیادا ولی چون فکر آبروشون بودم دادو بیداد نکردم 
منم تو شرایط خواهرم بودم 
عین اون ، منم درد داشتم ، منم اعصابم بهم ریخته بود  فقط فرق منو اون تو این بود که اون به بقیه گفته بود و یه حامی داشت و حامیش هواشو داشت اون یه حامی داره که وقتی دلش بگیره یا هر مشکلی داشته باشه میادو نازش و می کشه باهاش حرف میزنه و ارومش می کنه یه کوه که پشتشه و مادر و پدرمم بدون اینکه ببینن حق با کیه حق و به اون میدن چون بلند تر داد میزنه چون صداشو بهتر و واضح تر می شنون 
همیشه از بچگی ام همین شکلی بوده همیشه بی چون و چرا  بهش پرو بال دادن 
گاهی وقتا دلتنگی و تنهایی تمومی نداره 
از امشب تصمیم گرفتم تا خانواده ام برخوردشون بااام درست نشده ازدواج نکنم دوست ندارم جلو شوهر آینده امم بهم بی احترامی بکنن و اونم یادبگیره 
من این قضاوتای ناعادلانه و نمی بخشم و فراموش نمیکنم فقط ترسم از اینکه نکنه مم آینده شبیه شون بشم .