من دوتا دوست دارم که به شدت شیطون تشریف دارند قبلا هم گفتم که یه چندباری سر کارم گذاشتن .
یه چند وقتی بود که تو گروه سه نفرمون صحبت از یه دختر با اسم ریحانه می شد و منم چون نمیدونستم چیه زیاد پاپیچ نمی شدم بدونم چند روز گذشت تا اینکه فهمیدم اینا با ایدی ریحانه میرن و بچه های کلاس و ... رو سر کار میزارن مثلا میخوان بدونن کی چیجوری  و....
امروز به شوخی به من تعارف زدن که تو ام بیا و کدو دادن بهم 
آقا جوونیو خامی و شیطنتش ، رفتم آیدی و کدو زدم و دیدم به به دایرکت چه خبرههه اصلا یه وضعی بودا 
منم از صب دانشگاه بودم و عصر اومده رودم خونه و همینجور که از خستگی ولو شده بودم رو تخت  دایرکتارو میخوندم  مامانم اومد و گفت یه لحظه تقویم گوشیتو میاری  چون زاویه ی گوشی جوری بود که هیچ جوره نمی شد کاریش کنم و مامانم رسما رفته بود تو گوشیم  فقط تونستم تقویم و بیارم گوشیو دادم دست مامانمو وخودمو سپردم دست خدا بعلهه چشمتون روز بعد نبینه  دقیقا تو همون چند دقیقه ای که گوشی دست مادر گرامی بود ۳،۴ تا  پسر جواب دایرکتارو میدادن و اسماشون میمد بالا صفحه محمد و مسعود و... بعلههه فوقع ماوقع 
مامانمم گوشیو سفت چسبیده بود و دونه دونه داشت دایرکتای بالای صفحه رو میخوند یه نگاه به من میکرد یه نگاه به دایرکتا اصلا سکوتی برقرار شد منم   با دقتی وصف ناشدنی دنبال ترکای دیوار و سقف بودم 
کارد میزدی خون مامانم در نمیومد فقط تو فکر این بودم چیجور این گندی که بالا اومده رو جمع کنم که مامانم بلند شد و همون جور که گوشی دستش بود رفت بیرون و  و من ماندم تنهای تنهااااا میون غم دلهااا  
آبی بود که ربخته بود منم که دیگه نه مغزم کار می کرد وخیلی ام خیته بودم درجا خوابم برد شب شام خوردیم و من اصلا به رو خودم نمیاوردم چی شده چون از خودم مطمئن بودم فقط مونده بودم چیجور برا مادرم بگم که توجیه شه حالا مگه باورش می شد این بود که همین جور موند و دیگه هیچ کدوممون درباره ش حرفی نزدیم .
من موندم خدا چرا دقیقا همون لحظه منو رسوا کرد منی که حتی یه دوست پسرم ندارم اولش خیلی گله کردم و شانس مبارکمو مورد لطف الفاظ بوق قرار دادم ولی بعدش نشستم یکم عاقلانه فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که شاید اگه اینجور نمی شدو ناراحتی ماورمو نمی دیدم بیشتر غرق این قضایا می شدم و و 
واای چقدر خوابم میاد میبخشید لعدا ایشاات میام و